محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

127

مجمع الانساب ( فارسى )

كه عوام و كسانى كه از علم بهره ندارند بدان مشغولند و اظهار طاعت مىكنند و باطن آن است كه هركس كه علوم حاصل كرد و دانست كه خالق و مخلوق از همديگر چگونه ممتازند و اصل تكاليف شرع بنابر مصالح عالم و عالميان است و روح چيست ؟ و كالبد چون است ؟ چون اين مقدمات به حقيقت دانست اين تكاليف از وى برخاست . چون حقيقت نماز دانست اگر كند و اگر نكند هر دو يكى است و روزه و زكات و ديگر اركان شرع به همين سبيل . چون اين مذهب بر من عرض كرد بدانستم كه معقول است بپذيرفتم و به اصفهان آمدم . و آن وقت عبدالملك در اين مذهب سرور بود مرا بپسنديد و در اين مذهب سخنهاى معقول گفتم و نيابت خود به من داده و مرا به مصر و شام فرستاد برفتم و امير مصر مرا بپسنديد و نايبش با من بد بود . و يك سال و نيم در مصر بودم و چون وزير با من مخالف بود مرا همراه لشكر در كشتى به حرب مملكت فرنگ فرستاد . در راه كشتى بشكست و مردم غرق شدند و من خيلى زحمت خوردم و كشتى به شام افتاد . مدتى در شام بودم تا در سنهء ثلاث و سبعين و اربع مائه به اصفهان بازآمدم و عزيمت ديار ديلم و طبرستان كردم و گرد جهان مىتافتم و گاهگاه باز اصفهان آمدمى . دوستى داشتم در اصفهان و هرگاه بيامدمى در خانهء او فرود آمدمى و او مرا مراعات كردى . روزى با وى نشسته بودم و از هر جنس حديث مىرفت تا به سخن سلجوقيان رسيد من گفتم اى دوست اگر من يك يار موافق بديدمى كه با من موافقت كردى به اندك روزگارى ملك سلجوقيان بر هم زدمى . چون من اين سخن بگفتم آن مرد پنداشت كه مرا سودا غالب شده است هيچ نگفت . روز ديگر چون خوان بياورد اول شربتى آورد كه انتيموان در آن به كار برده بود . من بدانستم كه او از سخن من در غلط افتاده حاليا من نيز هيچ نگفتم و شربت بخوردم و روز ديگر برفتم و قصد قلعهء الموت كردم و مدتى آنجا بودم تا به لطايف حيل آن را بدست آوردم . اين بود بنياد حكومت ملاحده كه خود تقرير كرد اما او مردى فاضل بود در علم ، و معقولات نيكو دانستى و دعوت او را دعوت جديده گفتندى زيرا كه اول دعوت آن عبدالملك بنياد كرده بود و از آن او دوم بود . اما اصل مذهب پيشينگان آن بود كه در آيات قرآن و حديث رسول اللّه خوض كردندى و تأويلها نهادندى و بدعتها بيرون آوردندى . و چون حسن صباح بنشست اصل معتقد او آن بود كه ابواب بحث و مناظره دربست و گفت خداى را به فضل و علم و عقل نمىتوان